صدهزارفاصله میان ما
میان یک ردیف مبهم دراز
چرخ چرخی ودودسته ونشستنی
عبورمی کند زمانکی
وخط حادثه به انتهای درد می رسد
روی میزهای چوبی دوتخته ای
وچشم های زق زده به انزجار
سرسری عبور می کند زمان
ومرگ کشته می شود میان چشم های زق زده
کسی خبر به کور پیرمی برد
سیاه می شودتمام صحنه های زندگی
مرگ مرده است
همه سیاه گشته اند
به احترام مرگ
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:56 توسط مریم ماهری |
برای تمام معشوقه ها
عفوکنیدم
شبحی هفت ضربه می زند
قوزکرده کسی تابناگوش سرخ
که پچ پچه ای درسلول می جنبد
یهودای عزیز
اه
کشان کشان ودست ها میان زانوان حکاکی می شود
یهودای عزیزم
زمان سر جای خودش پرسه می زند
من سردش است
وامروز سه فرداست که ندیدمت
ودرانقباض زمانی مغشوشه
وحشتناک بوی گور می دهی
یهود
اینجا بوی سیگارمی دهد
تونیستی
مرگ شقیقه های یخ زده ام رابرد
من بوی بوسه می خواهد
خواهش می کنم عروسک مرده ام رابرگدانید
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:16 توسط مریم ماهری |
|
مسلسلی برای زاغه های کوچ کرده،هی به جنبشی تناقضی میان این و ان تپانچه های کودکی جماعت بدون کله از گزیدنت هارِِِهار صدای خِرخِری ،نفس بزن روی سیخ یک هجوم داغ بوی گوشت های قیری ات صدا پرازهجوم داد می زند که دردِ این ،اشاره ،شصتِ، دارخورده ام دریغ از سه قطره خون کاغذی وکله ای میان دست های شقه اب می خورد داد میزنی ووضع جامدت کبودوسرخ می شود شعارهی هلاهل است وهی کسی :حواس اجتماعی وستاره ببلعدت وپچ پچ وهزارحرف هی تپانچه خورده توی یک قبیل شیشه های دربه در شده طناب مرده دار خورده روی دستتان نفس بزن صدای ایه های زنده مرده ات پله می دود می رسی به یک قبیله خون تپانچه می زنند نفس بزن،نفس بزن |
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:8 توسط مریم ماهری |
|
حصار از تمام پنجره سرک به زیر می رود غروب می ربایدش تمام شهر نیم سایه هی سیاه می شود چاله درمیان تیر می چپد صدای انفجار بنگ بنگ حصیرچوبی ویکی دوتا کلاغ پر هزار مرده از سیاه ها نزن نفس به انتظار می دواندم فضا کلاغ ها کجا سیاه جیغ می زنند لول می خورد هنوز می تپد فشنگ می زنند مزرعه سیاه می شود زیرشانه های قار قاروی سیاهکان زمین به انتهای درد می رسد سقوط کرده است زیر این همه شکنجه های قارقارکی |
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:7 توسط مریم ماهری |
پشت پیچ کوچه روی دردسرنمای حادثه
سبیل چرخکی چرخ های این زمان
بکن بکن
توگور بوی سرد چای داغ می کنی
مگردوباره اسمان به روی تو مترسک است؟
پسر پدر پدربزرگ می شود که می رود
وتکه های مرده ی حیاط ما
دوباره کودکی به روی کوچه روی من
هجوم می برد
منم که کوچه ام وکوچه من شده
درازوتنگ وگل گلی پرازصدای های هوی
کوچه تاروی
هنوزهم طویل می شود
چای داغ بوی سرد می دهد
بیا ببین
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:3 توسط مریم ماهری |
ادم بعضی وقتها نمی داند می رسد به زمین می رسد به هوا به خلاْ هم که برسی اسم دارد.
وچقدر گیج می ماند ادم که یک هو زمین سنگینی جسم فرسوده ات را کشان می دهد.
وتو در زیر میخواهی سرک بکشی .که پنجره را که باز می کنی تازه می فهمی
خوراک زمستانه مورچه ها شدی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط مریم ماهری |